تبليغاتX
رویاهای من.....
همه رویاهای من اینجا هستند.....
وبلاگ شما فيلتر شد!

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 18:13  توسط سعید  | 

دست.....

دست......

هورا................

جیغ.....................

اصغر دوست داریم٬ اصغر دوست داریم

تو این روزا که همه آقایون بزرگ و کوچیک دارن آبروی ما ایرانیارو میبرن ولی یه بزرگ مرد به اسم اصغر خان فرهادی میاد به همه دنیا میگه ایران یعنی این نه اونای که میینید!!!!!

امیدوارم چوب لای چرخ این اسطوره سینمایی ما نکنن.....

اصغر فرهادی اسطوره بزرگ سینمای ایران و جهان.....

از بزرکترین تا کوچکترین فرد این کشور زانو بزنید برای این شاه کارگردانان ایران!!!!!!!!!!!!!!!

i love asghar

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 23:21  توسط سعید  | 

دلم تنگ شده واسه نوشتن اما دیگه نه وقت نوشتن دارم نه فکر نوشتن.

وبلاگومو خاک خورده شما هم که رو چیزی که خاک بشینه دست نمیزنید و نمیخونید٬پاکشم نمیکنید.

قول نمیدم که باز بنویسم چون آینده مبهمی پیش رو دارم ولی نزارید این وبلاگ خاک بخوره دوستون دارم خداحافظ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 3:17  توسط سعید  | 

 

بعد ایامی دراز            

 بعد ایامی سیاه

دیدمت خوشحال و مست

بی غم دنیای پست

 

می روی:

 

سرخوشتر از هر نوبهار

 

                                          ((خوب من))

 

از تو من سرخوشترم در این زمان

 

چون که دانم غرق شادی بینمت

 

در دلم شور و نیاز و اشتیاق

 

همچو آبی بر سر آتش بجوش

 

دائماً سر می زند

 

اشتیاق دیدنت

 

دائماً بوسیدنت

 

یاد آن دستان گرمت

 

یاد آن آغوش باز

 

در دلم سودای تو، این مرغ شوم

 

دائماً پر می زند

 

نغمه ها(ناله ها) دم می زند

            

                                     ((خوب من))

 

وای اگر چشمانمان در هم فتد

 

وای اگر پروایمان در دل فتد

 

ترسم از اندیشه های امشب است

 

از هجوم اشک و آه

 

گریه های گاه گاه

 

ترسم از تکرار آن اندیشه هاست

 

آن همه دیوانگی عشق و شور

 

                                        (( خوب من))

 

من زهرم که به هر نگاه تو قطره آبی می شوم


من دگر خواب ندارم رویا ندارم

 

خواب من، رویای من تویی((خوب من))


+ نوشته شده در  سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 23:48  توسط سعید  | 

برگ پنجم

(این برگ از داستان از زبان تبسم و عشق تبسم به متین رو نشون میده و به اتفاقای که بعد از شب خواستگاری برای تبسم افتاده می پردازه.) 

آقا رضا:بیا تو تبسم بیا آبروم رو بردی٬ از این ماجرا هیچکس نباید خبر دار بشه٬ این قضیه رو همین جا فراموش کنید.

تبسم شب سختی رو پشت سر گذاشت٬ شاید تبسم این شب رو هیچوقت فراموش نکنه٬ شاید این شب مسیر زندگیش رو تغیر بده.

تبسم که خیلی ناراحت که این اتفاقا براش افتاده, با خودش میگه: ((دلم واسه متین میسوزه اون چه گناهی کرده که با من آشنا شده ٬ اون نمیدونه که وارد چه بازی شده. اون نمیدونه داره با من و خودش چی کار می کنه. ای خدا چرا باید  همه این اتفاقا واسه من بیفته.چرا باید اینجور بلای سر من بیاد کاش اونشب هیچوقت به طرف متین نمی رفتم. اصلاً شاید من اشتباه می کنم شاید اون داره کار درستی می کنه. اون منو دوست داره و با این کار می خواد به من برسه. شاید اگه منم جای اون بودم این کار رو می کردم.اون به خاطر من میاد از همه چیش می گذره  از همه زخم زبون می شنوه. پیش همه به خاطر من آدم بدِ اون میشه. این کار اون بد نیست بلکه از خود گذشتی٬ ایثار و عشق.من دارم چی میگم پاک یادم رفته که من نامزد دارم . ای خدا چی کار کنم. من محسن رو دوست دارم ولی عاشق متینم. چه جوری انتخاب کنم یعنی حق انتخاب دارم. یا مجبورم با دوست داشتن محسن ادامه بدم و عشق متین رو فراموش کنم یا با عشق زندگی کنم و بزنم زیر تمام عهدهای که با محسن بستم.خدا خودت کمکم کن.))

فردای اون روز وقتی تبسم داشت طبق معمول واسه دانشگاه رفتن آماده میشد که صدای زنگ گوشیشو شنید وقتی موبایلشو دید شماره محسن بود. مونده بود جواب بده یا نه یعنی محسن میخواست برگرده(محسن تو دبی صرافی داشت و اکثراً دبی بود) تبسم جواب  داد:

-سلام خوبی محسن چه خبر چند وقت بود زنگ نزدی فراموش کردی ما رو دیگه.

محسن:

-سلام مرسی خوبم خودت خوبی, اگه من فراموش کردم واسه این که کار داشتم تو که به یاد من بودی چرا زنگ نزدی؟!

تبسم:

-تو خودت منو بهتر میشناسی من اگه به یاد کسی هم باشم تا اون نخواد که به یادش باشم هیچوقت بهش زنگ نمی زنم!

محسن:

-من شدم کسی دیگه بعد این همه مدت زنگ زدم٬ با من اینجوری حرف می زنی!!

تبسم:

-محسن حوصله این مسخره بازی ها رو ندارم.منم کار داشتم بهت زنگ نزدم. همیشه دوست داری خودت توجیه کنی. الآن هم اصلاً حوصله ندارم این بحص رو ادامه بدم لطفاً تو هم دیگه ادامه نده. اوکی. کی میای؟

محسن:

-اوکی.من تا یه هفته دیگه میام.

تبسم:

- منتظرتم. من باید برم دانشگاه٬دیرم شده.فعلاُ خداحافظ.

محسن:

خداحافظ.مواظب خودت باش.

محسن از رفتار سرد تبسم و سر سری جواب دادن بهش ناراحت شد و مدام با خودش میگه: ((چرا تبسم اینجوری رفتار کرد من بعد از یکی دو هفته بهش زنگ زدم یعنی چی شده٬ حرفی بهش زدم که ناراحت شد. نمیدونم شاید گفتم. اه من چرا اینجوری می کنم شاید امروز حالش خوب نبوده. پس دلیلی نداره که من این فکرا رو کنم.))

تبسم تو مسیر دانشگاه همش به آینده مبهم خودش فکر میکرد و یه جورای از محسن دلسرد شده بود و مدام به متین فکر میکرد اون با خودش میگفت:

-اه این محسن با این رفتاراش میخواد به من بگه دوست دارم کاش جواب مثبت به محسن نمی دادم کاش زودتر متین رو می دیدم. دلم واسه متین تنگ شده دوست دارم ببینمش با اون بودن آرومم میکنه.اما چه جوری ببینمش من هیچ آدرسی از اون ندارم کاش اون روز تو رستوران شمارشو میگرفتم. میدونم چی کار کنم از زهرا شمارشو میگیرم. اما الآن باید برم دانشگاه بعداً میرم پیش زهرا و دزدکی شماره متین رو از تو موبایلش در میارم. من باید به محسن بگم دیگه دوست ندارم دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم من عاشق کسی دیگه ی هستم. این بهترین کاره٬ نمیتونم یه عمر با حسرت زندگی کنم. اگه متین واسه من دست به هر کاری میزنه منم واسه اون همه کار می کنم.  

ادامه دارد......   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 12:17  توسط سعید  | 

سلام اين سومين باره كه اسم وبلاگم رو تغيير ميدم . بار اول كه فردايي روشن بود كه اون موقع اين اسم رو دوست داشتم. ولي بعد كه سبك وبلاگمو عوض كردم اسم وبلاگم رو برگرفته از آهنگ شاهزاده رويا به وبلاگ شاهزاده ي رويا ها تغيير دادم. ولي حالا اسم وبلاگم رو ميزارم روياهاي من ٬شايد گوشه هاي از روياهاي من رو اينجا بخونيد اميدوارم با من همراه باشيد تا با هم داستان تبسم رو به پايان برسونيم. تنهام نزاريد تو اين بي كسي دنيا.

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 20:0  توسط سعید  | 

از همتون معذرت میخوام بابت برگ چهارم که اشتباه تایپی زیاد داشت.

اشتباهای تایپی رو اصلاح کردم البته ممکن که بازم اشتباه داشته باشه . به بزرگی خودتون ببخشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 21:40  توسط سعید  | 

برگ چهارم

وقتی رسیدیم به خونشون وقتی که می خواستم زنگ خونشون رو بزنم تردید داشتم٬ پشیمون بودم اما احساسم جای منطقم رو گرفته بود بلاخره زنگ خونشون  رو زدم.در رو برامون باز کردند و رفتیم تو اما اونا نمیدونستن ما چرا اومدیم خونشون مهمون سر زده بودیم.

آقا رضا(بابای تبسم) پدرم رو میشناخت و اومد جلو سلام کرد گفت:((بفرمایید داخل.)) اما وقتی رفتیم تو و تبسم من رو دید شوکه شد و با یه حالت اخم آلود به من خیره شد و بعد بدون هیچ حرفی رفت تو اتاقش.

و پدرم شروع کرد با آقا رضا صحبت کردن و پدرم یادش رفته بود که ما به خاطر چی اومدیم. وقتی مادر تبسم چای آورد مادر من به اون گفت:((مرضیه خانوم(مادر تبسم) چرا تبسم چایی رو نمیاره چرا نمیاد بیرون از اتاقش بابا مرضیه خانوم از قدیم گفتن عروس باید چایی رو بیاره.)) همینو که گفت مادرم. دست مرضیه خانوم لرزید سینی چای از دستش افتاد ٬ آقا رضا یه هو از جاش بلند شد تبسم از اتاقش بیرون اومد .مادر تبسم یه جورای غش و ضعف کرد ولی نه در اون حد که بیهوش بشه. تبسم با عصبانیت اومد جلو و به من گفت:(( آخر کار خودت رو کردی متین٬ یا نفهمی یا خودتو میزنی به نفهمی(همه ساکت بودن و داشتن حرفهای تبسم رو گوش می دادن) چرا اومدی خواستگاری من)). بابام رنگش پریده بود مادرم گفت:((چی میگه متین مگه با هم قرار نذاشته بودین.)) اما آقا رضا که یه کم آروم تر به نظر میرسید به تبسم گفت:((دخترم آروم باش چیزی نشده٬ اینا نمیدونستن که تو نامزد داری. مادرت زیادی شلوغش کرد حالا هم اتفاقی نیفتاده.)) اونم در جواب باباش گفت:((شما اینطوری میگی ولی واسه من اتفاق افتاده من نامزد دارم من شوهر دارم من به محسن وفادارم. ایشون هم میدونستند که من نامزد دارم و به خواستگاریم اومده.اگه محسن بفهمه میخوایین بهش چی بگید.)) آقا رضا رو به من کرد و گفت:((متین تو میدونستی که تبسم نامزد داره و به خواستگاریش اومدی.)) اینجا دیگه دروغ گفتن فایده ی نداشت و خیلی رک و صریح جواب پدر تبسم رو دادم و بهش گفتم:((آقا رضا من میدونستم دختر شما نامزد داره ولی من عاشقش شدم و اومدم جلو کاره بدی هم نکردم من اونو میخوام.)) اینو که گفتم آقا رضا یه کم عصبانی شد و یه خنده تلخ کرد و گفت:(( پسرم اومدی خواستگاری دختر نامزد دار نه دختر دم بخت به احترام فامیلیمون٬به احترام حرمت ها هیچی نمیگم و اینو میزارم پای جونی و بچگیت حالا برو و دیگه فکر تبسم رو هم نکن. تو کجای دنیا این کارو میکنن که تو کردی)). بابام با سرافکندگی به هم گفت:((پنجاه سال با عزت زندگی کردم ولی تو امروز عزت منو شکستی خجالتم کردی سرافکندم کردی. من از شما معذرت میخوام اقا رضا٬ مرضیه خانوم و تبسم دخترم این بچه بود نفهمید شما ببخشید.)) بعدشم گفت بیاید بریم تا از این بیشتر خجالت نشدیم. مادرم اشک تو چشماش حلقه زده بود و نمیدونست چی باید بگه.

وقتی میخواستم برم آخرین حرفهام رو هم زدم و به تبسم گفتم:(( من از تو دست بر نمیدارم من تو رو دوست دارم ولی اگه به هم بگی از ته قلبت بگی که دوسم نداری. میرم و پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم.)) تبسم جواب نداد و فقط نگام کرد  وقتی دیدم جواب منو نمیده دوباره بهش گفتم:((من تمام این کارا رو به خاطر تو انجام دادم. خودم رو کوچیک کردم به خاطر تو از همه زخم زبون شنیدم به خاطر تو٬ حالا میخام به هم بگی دوسم داری یا نه اگه بگی دوسم داری باور کن دنیا رو زیرو رو میکنم و بهت میرسم.)) بازم جوابی نداد و بغض کرد. آقا رضا عصبانی شد و گفت:((جوابشو بده دیگه.بگو من نامزد دارم تو رو هم دوست ندارم حالا هم برو و دیگه اسم من رو نیار.)) اما تبسم هیچی نگفت و خیلی آروم اشک از چشمای قشنگش پایین اومد . آقارضا اینبار بیشتر عصبانی شد  و به تبسم گفت:(( چرا جواب نمیدی چرا نمیگی دوست ندارم چرا نمیگی دختره بیشعور.)) و خیلی محکم زد تو گوشش ولی تبسم هیچ عکس العملی نشون نداد و فقط منو نگاه میکرد. مرضیه خانوم با حالت گریه و عصبانیت اومد و به ما گفت:(( چرا نمیرید چرا نمیزارید راحت باشیم. برید چی از جونمون می خاید.اومدید  و ما رو به جون هم انداختید. رضا تا حالا از گل نازک تر به تبسم نگفته بود اما شما باعث شدید بزنه تو گوشش.))

به بابام گفتم بهتره بریم. ما رفتیم از اونجا اما تبسم هنوز نگاش به من بود. دیگه میدونستم که تبسم منو دوست داره که اگه دوست نداشت جوابمو می داد. شاد ترین شب زندگی من اونشب بود چون تبسم از ته قلبش به من گفت دوست دارم با چشماش گفت دوست دارم.

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  شنبه 1 آبان1389ساعت 20:59  توسط سعید  | 

برگ سوم

بعد از رفتن تبسم از اون رستوران من موندم و فکرای که تو سرم داشتم ٬ فکرای که شاید منو به تبسم میرسوند و شاید هرگز به اون نمیرسوند. اما باید یک راه رو انتخاب میکردم .

شب وقتی رفته خونه خیلی خسته بودم و زود خوابیدم ولی وقتی از خواب بیدار شدم میدونستم از این روز به بعد روزای سختی دارم.

سر میز صبحانه که پدرم و مادرم بودند٬ وقت رو مناسب دیدم تا فکرم رو عملی کنم . رو به پدرم کردم و گفتم: بابا وقتش نرسیده که من برای خودم زندگی کنم؟ . بابام با تعجب نگام کرد و گفت: منظورت چیه!. گفتم: ببین بابا منظورم که واضحه میخوام ازدواج کنم. بابم در حالی که لقمه تو دهنش بود با یه خنده تمسخر آمیز به من نگاه کرد و گفت:بچه این دیگه اجازه نمیخواد که٬ اصلا برو دو تا زن بگیر٬ من از خدام که تو هم ازدواج کنی.

من  در جواب به بابام گفتم: بابا حالا تو بیا بریم خواستگاری این یه دونه دومی رو ولش کن. بابام گفت: تو هماهنگ کن با خانواده طرف ما در خدمتیم. بعد مامانم گفت : خوبه تو هم بری سر خونه زندگیت پژمان که رفت تو هم بری خیال ما راحت میشه . اما من بر عکس اونا زیاد خوشحال نبودم در واقع اصلا خوشحال نبودم چون میدونستم قرار چه بلاهایی هم سر خودم بیارم هم تبسم. قرار شد فردا بریم خونه تبسم اینا اما من هیچ هماهنگی با اونا نکرده بودم. چون دختر اونا نامزد داشت و تو هیچ جای دنیا خواستگاری دختر نامزد دار نمیرن. اما من به دروغ به پدرو مادرم گفتم که من هماهنگ کردم.

قرار گذاشتیم اوایل شب بریم خونشون٬ من به پدر و مادرم گفتم که این دختر تقریبا فامیلمونه اونا هم گفتن: چه بهتر که فامیله. مادرم از من پرسید کدوم فامیل؟. گفتم: دختر پسر عموی بابا زهرا(زن پژمان) من اون شب تو عروسی دیدمش و ازش خوشم اومد. به پدر و مادرم گفتم: فعلا نمیخوام کسی از این موضوع با خبر شه مخصوصا زهرا و پژمان. مادرم گفت: چرا؟... گفتم: حالا که هنوز اتفاقی نیوفتاده اگه قطعی شد اون موقع بگید پس بزارید کسی از این موضوع خبردار نشه.

اگه زهرا میفهمید میومد به پدر یا مادرم میگفت که تبسم نامزد داره ٬ و شما نباید به خواستگاری اون برید . به همین دلیل مخفیانه به خواستگاری رفتیم.

ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 20:20  توسط سعید  | 

برگ دوم

دیگه کم کم داشتم تبسم رو فراموش میکردم خودم میزدم به فراموشی به خودم گفتم اولین عشقم بود٬ اما چاره چیه اون نامزد داره من نمیتونم با اون باشم. من دیگه سر کار میرفتم توی یه شرکتی کار میکردم از ساعت ۶ تا ۲ سر کار بودم. یه روز که از سر کار برگشتم با خودم گفتم بهتره امروز با اتوبوس برم. چون من هر روز با تاکسی میرفتم خونه اون روز تصمیم گرفتم با اتوبوس برم. سوار اتوبوس شدم طبق معمول اتوبوس ها تو ایران جا واسه نشستن نبود مجبور شدم سر پا بایستم داشتم بیرون نگاه میکردم ٬ که یه دفعه یه نفر رو تو خانوما دیدم اون تبسم بود٬ واسه چند لحظه بهش خیره شدم. بعد با خودم گفتم بهتره دیگه نگاش نکنم تازه داشتم فراموشش میکردم ٬ اگه نگاش کنم دوباره دل بستش میشم اما اینبار اون منو دید و دستشو تکون داد برام منم آروم و دستم رو بردم بالا به نشانه سلام و زیر لب گفتم سلام ٬ دلم باز لرزید یه حسی تمام بدنم گرفت پاهام سست شد. یه لحظه سرمو برگردوندم دیدم اتوبوس داره نزدیک محل ما میشه اتوبوس ایستاد و من باید پیاده میشدم و تبسم میرفت. اما دیدم اونم داره اینجا پیاده میشه وقتی پیاده شدیم اومد جلو سلام کرد و خیلی گرم احوال پرسی کرد. بعد من ازش پرسیدم: راستی شما چرا اینجا پیاده شدی؟ اون گفت: خونه دوستم اینجاست اومدم ببینمش چطور؟منم گفتم:هیچی کنجکاوی. من وقتی دوباره دیدمش فراموش کردم که قرار بود فراموشش کنم و بهش گفتم: اون شب نتونستیم خوب با هم صحبت کنیم حالا اگه میشه با هم بریم یه چیزی بخوریم . یه کم مکس کرد بعد جواب داد : باشه بریم ولی دوستم منتظرمه زود بریم من زود برگردم. 

انگار تموم دنیا تو اون یک ساعت خلاصه شده بود برام تموم زیبای دنیا. تموم مدت فقط نگاش میکردم و بهش خیره شده بودم و به حرفاش گوش میدادم از همه چیز حرف میزد و منم فقط نگاش میکردم. خیلی زود گذشت. حرفاش تموم شد و وقت هم تموم شد گفت: باید برم بابت ناهار ممنونم. وقتی گفت میخوام برم تازه فهمیدم چقدر سوال بی جواب دارم که ازش نپرسیدم با خودم گفتم نمیتونم ازش دل بکنم نباید این آخرین دیدار مون باشه. بهش گفتم : تبسم میدونی الآن که میگی میخام برم بغض گلومو گرفته کاش همیشه باهات بودم و هیچ دیواری هم بین مون نبود میشه این آخرین دیدارمون نشه تبسم. آروم نشست روبروم بهم گفت: متین جان من دو ماه دیگه عروسی میکنم نامزد دارم شیرینی خورده همیم من نمیتونم با تو باشم به من فکر نکن٬ فکر کن فقط یه دوستم که دیگه نمیبینیش اگر دیدش به نگاه دوستی میبینیش ٬ نه عشق منم با تو لحظه های خوبی داشتم اما یکی دیگه هم هست که منو دوست داره موبایلمو نگاه کن ببین چند بار زنگ زده جواب ندادم منم اونو دوست دارم ما قراره با هم عروسی کنیم. حرفاشو قطع کردم و گفتم: میدونستم که نامزد داری واسه همین داشتم فراموشت میکردم اما  امروز که دیدمت دوباره آتیشه زیر خاکستر شعله ور شد و دیگه نمیخوابه من عاشقتم تبسم نمیتونم فراموشت کنم و فقط تو یه حالت میتونم فراموشت کنم اونم مرگه ٬ میدونم نامزد تو دوست داری اونم تو رو دوست داره اما من از اون بیشتر دوست دارم  و بهت میرسم حتی اگه شده از همه چیزم میگذرم تا به تو برسم. واسه جند لحظه سکوت بینمون حکم فرما شد تا اینکه تبسم سکوت شکست و گفت: متین این عشق نیست این یه خطره بزرگه منم تو رو دوست دارم از همون شبی که دیدمت فهمیدم دوست دارم اما میدونستم که این دوست داشتن خیانت به محسن(نامزد تبسم) میشه پس فراموش کردم و الآن هم نمیخوام خیانت کنم. من گفتم: این خیانت نیست عشقه دوست داشتنه با هم بودن. حرفمو قطع کرد گفت: متین نمیشه باور کن نمیشه و با نگاهی اشک آلود اونجا رو ترک کرد و رفت. اما این بار من مصمم بودم که بهش میرسم.

ادامه دارد............ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 5:47  توسط سعید  | 

همهمه ای است و زمزمه ی. تولد و شکفتن.آغاز یک زندگی .چاره ی نیست.آمده ایم و باید رهگذر باشیم . و شاید همین که محکوم هستیم با گذر زمان همگام شویم. لحظه ها اما می آیند. پر شتاب و بی درنگ. در حالی که  ما را به نیشخند گرفته اند و اما...........

قلبهایمان بی اختیار می تپد .نفس ها را داخل می فرستیم و بزرگ می شویم .بزرگتر و به خود می آییم در همه چیز مکان غرق مانده ایم.روزها شب میشوند و ما حرفهای زیادی برای گفتن داریم . مجالی نیست اما.آمدنی بود و هجرتی باید کرد. و پیر می شویم. فرسوده و کهنه میشویم  و خسته و بی رمق به خزان میپیوندیم.... یادی می ماند و خاطره ی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 1:46  توسط سعید  | 

    یه شب تو خواب وقت سحر  شهزاده ی زرین کمند
 نشسته بر اسب سپید     میمومد از کوه و کمر
 میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش
 میرفت آتش به دلم میزد نگاهش
 کاشکی دلم رسوا بشه دریا بشه 
این دو جشم پر آبم
 روزی که بختم باز بشه بی یار بشه
اون که اومد به خوابم
 شهزاده ی رویایی من شاید تویی
 اونکس که شب در خوابه من آید تویی
 تو
 از خواب شیرین ناگه پریدم 
او را ندیدم دیگر کنارم
 به خدا
 جانم رسیده از غصه بر لب
 هر روز و هر شب در انتظارم
 به خدا
 کاشکی دلم دریا بشه رسوا بشه
 این دو چشم پر آبم
 روزی که بختم باز بشه بی یار بشه
 اون که اومد به خوابم
 میرفت و آتش به دلم میزد نگاهش

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مهر1389ساعت 4:55  توسط سعید  | 

برگ اول

یه روز برفی یه روز ساکت یه قلم یه کاغذ یه پنجره و یه نگاه به بارش آروم و زیبای برف٬ کاش منم برف بودم تا عمرم مثل اون کوتاه بود.

عروسی پژمان بود برادرم من ۷ سال از اون کوچیکترم یعنی ۲۲ سالم بود تازه از سربازی اومده بودم.  من سرگرم دیدن مراسم بودم که یکدفعه چشمم به یه دختر افتاد که کاش نمی افتاد اون تنها داشت میرقصید تمام مدت نگام روش بود و با خودم میگفتم کاش میشد برم باهاش برقصم و با هم حرف بزنیم اما نتونستم برم جلو چون میترسیدم و غرورم به هم اجازه نمی داد .  تقریبا اواخر عروسی بود همه داشتن از عروس داماد خداحافظی میکردند و منم نشسته بودم٬ که دیدم همون دختر  یه گوشه نشسته با خودم گفتم اگه نرم سراغش یه عمر پشیمونم غرورمو شکستم و رفتم جلو و ازش پرسیدم: شما چرا نمیرید خداحافظی کنید به نظر خیلی تنهایی. اون سرش و بالا آورد و گفت: مگه شما دامادی که نگرانی کی خداحافظی میکنه کی نمیکنه به شما چه. قرمز شدم با خودم گفتم عجب غلطی کردم دیدی چه جوری ضایعم کرد٬ سرم برگردوندم و میخاستم برم پیشه عروس داماد٬ که دیدم اومد و بهم گفت: ببخشید اگه بد صحبت کردم حالم خوب نیست کنترل اعصابمو ندارم . من خوشحال شدم و از  عذر خواهی اون استفاده کردم و گفتم: در حقیقت من تنها بودم دیدم شما هم تنهایی گفتم بیام با هم صحبت کنیم راستی اسم شما چیه؟ اون گفت:باشه اشکال نداره منم از تنهایی در میام اسمه من تبسم. وقتی اسمشو گفت یه حس عجیبی پیدا کردم چه اسمه قشنگی اسمش آدم به فکر فرو میبره تبسم. منم گفتم : چه اسمه قشنگی اسمه من متین برادره دامادم.

اون شب رویایی واسه من گذشت زودم گذشت٬ سه چهار روز بعد از اون ماجرا پژمان و زنش خونه ما دعوت بودن٬ من هنوز تو فکر تبسم بودم اون کی بود خونش کجاست چه نسبتی با زن پژمان داشت.  اون روزی که پژمان و زنش اومده بودن با خودم گفتم: بهتره از زهرا(زن پژمان) بپرسم اصلا همچین فامیلی با این اسم دارن؟ زهرا رو صدا کردم و گفتم بیا تو حیاط کارت دارم. وقتی اومد با لرزش صدا ازش پرسیدم: زهرا شما فامیلی به اسم تبسم دارین. داشتم از خجالت آب می شدم٬ گفتم: زهرا با خودش چه فکرایی میکنه. زهرا یه تبسم کرد و گفت:آره متین دختر پسر عمو بابامه چطور؟ حالا جواب چطورش چی بدم دلو زدم به دریا و گفتم:میدونی زهرا اون شب تو عرسیتون من تبسم دیدم و ما با هم حرف زدیم ولی هر کاری کردم نتونستم ازش یه آدرس بیگرم٬ راستشو بخوای مهرش به دلم نشسته میخوام بیشتر باهاش باشم. یه دفه زهرا حرفم و قطع کرد و گفت:متین تبسم نامزد داره نامزد عقد کرده فکر تبسم رو از سرت بیرون کن اون شب نامزدش تهران نبود که نیومده بود عروسی. اینو که گفت: سره جام نشستم و دنیا شد غم واسم. با خودم میگفتم کاش زودتر میدیدمش و هزار تا سوال بی جواب دیگه. باید تبسم رو فراموش میکردم. 

ادامه دارد.........       

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت 4:1  توسط سعید  |